آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
عاشقانه
تو چه داني كه پس هر نگه ساده من
چه جنوني ،چه نيازي ،چه غميست ؟
يا نگاه تو كه پر عصمت وناز بر من افتد
چه عذاب وستمي ست !
دردم اين نيست ولي ؛
دردم اين است :كه من بي تو دگر
"ازجهان دورم وبي خويشتنم "
پوپكم !آهوكم !
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم .............
(فريدون مشيري )
دیگه دیره واسه موندن
دارم از پیش تو میرم
جدایی سهم دستامه
که دستاتو نمیگیرم
تو این بارون تنهایی
دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم
چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره واسه موندن
دارم از پیش تو میرم
جدایی سهم دستامه
که دستاتو نمیگیرم
تو این بارون تنهایی
دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم
چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره دارم میرم
چه قدر این لحظه هاسخته
جدایی از تو کابوسه
شبیه مرگ بی وقته
دارم تو ساحل چشمات
دیگه آهسته گم میشم
برام جایی تو دنیا نیست
تو اوج قصه گم میشم
ای بتول پاک السلام / قلب چاک چاک السلام
حاصل جوانی علی / ماه ارغوانی علی
لحظه ای درنگ کن بمان / وقت ناتوانی علی
بی تو سر بلند میکنند / دشمنان جانی علی
بی تو سجده میکند به خاک / روح آسمانی علی
بوی یاس تو فلک مدهوش کرد
غربتت را اسمان معلوم کرد
یاس من احساس من حقت نبود
اینچنین بر فاطمه جایز نبود
اینکه برپشت دودرپهلوشکست
اینکه میخ برسینه ی زهرا نشست
اینکه میگویم صدای خسته است
این صدا گویی دلی بشکسته است
این صدای غربت مولا علیست
بهر ظلم بر فاطمه مولا گریست
خانم مهربونم ،عزیزقد کمونم
مگه
خودت نگفتی، علی پیشت میمونم
مرو
ای همسرخسته، ببین قلبم شکسته
کنار
در رو سجاده، ببین زینب نشسته
یا
فاطمه یا فاطمه ،یا فاطمه اُم الحسن
رفتی
و منو گذاشتی ،مگه دوستم نداشتی
بذر
محبتت رو ،تو این دلم تو کاشتی
یکی
بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود
به
روی صورت زهرا ،کشیدن گنبد کبود
یا
فاطمه یا فاطمه ،یا فاطمه اُم الحسن
منم
و یک مدینه، یه دنیا حرف کینه
یادم
نیار خدایا، سکوت زخم سینه
بلند
شو مادر زینب، حالا چه وقت خوابه
کفن
پوش سفید من، دلم برات کبابه
یا
فاطمه یا فاطمه ،یا فاطمه اُم الحسن
ببین
حسن یتیمه، مصیبتت عظیمه
زینب
نداره طاقت ،خدا خودش حکیمه
دیگه
لالائی مادر، نمی پیچه تو خونه
با
بوسه هاش رو گونه ها، نمیذاره نشونه
یا
فاطمه یا فاطمه ،یا فاطمه اُم الحسن
مادر
مگه نگفتی ،مدینه خونمونه
چرا
به روی شونه، تو رو بردن شبونه
شب
تشییع تو مادر، چقدر زمین می خوردم
اگه
بابا نمی اومد، شاید جون می سپردم
یا
فاطمه یا فاطمه ،یا فاطمه اُم الحسن
میخوام بیام مدینه، کنج بقیع خیمه ی غم به پا کنم من
زانو
بغل بگیرم، تنگ غروب مادرمو صدا کنم من
ای
مهربونم، دردت به جونم
تازه
جوونم، ای قد کمونم
فاطمه
جانم، فاطمه جانم
میگن
توی مدینه، صبح تا غروب عقده ی دلها وا نمیشه
برای
اینکه قبر مادرمون، پنهونه از چشا همیشه
فدای
صبرت، چشم پر ابرت
کی
مینشینم، کنار قبرت
فاطمه
جانم ،فاطمه جانم
کشتی
صبر حیدر ،با همه آرزوها گرفته پهلو
علی
باید ببینه، فاطمه شو نصف شب با زخم بازو
با
قلب خسته، دل شکسته
چشم
کبود ،زهرا رو بسته
فاطمه
جانم، فاطمه جانم
حسین
داره می میره، چشم حسن مثل یه دریا اشک و خونه
زینب
دعاش همینه، مادر من امشب و در پیشم بمونه
تو
ای حبیبه ،دل بیشکیبه
بمون
که میگن، بابا غریبه
فاطمه
جانم، فاطمه جانم
پرنده
ی مدینه، بال و پری واسش توی قفس نمونده
میخواد
که پر بگیره ،اما توی سینه ی اون نفس نمونده
ای
پر شکسته، غریب و خسته
بهم
نگاه کن ،با چشم بسته
فاطمه
جانم ،فاطمه جانم
دلم
مقیم اونجاست، اما خودم بیقرارم اهل کجایم
مادر
خودش میدونه، ساکن بین الحرمین و کربلایم
دلم
اسیره، بهونه گیره
از
دوری اون، داره میمیره
فاطمه
جانم، فاطمه جانم
من از سكوت گريزان بوده ام هميشه ...
سالهاست كه سكوت كرده ام .....
و اينك ترس مرا تكان مي دهد...
و من پيوسته به عقب بر مي گردم و
از خود اين سوال را بارها و بارها مي پرسم ...
كه آيا من راه را اشتباه آمدم ؟
دلم گرفته است از اين فريبها و نيرنگها ...
از اين دورويه مردمان بيهوده گو ...
از آنها كه خدا را در پشت يك تكه ابر پنهان كرده و مي كنند...
و خود را قديس وار خالص خالص مي نمايانند ....
چرا سادگيها هميشه آخرش باختن است ؟
چرا قلب ساده من هميشه ساخت و ويران نكرد
اما ساخته هايش را ويران كرد دست فريب ؟ ...
چرا بالهايم را ديگران نمي بينند ...
پرواز را از همين سكوي كوچك هم مي شود آغاز كرد ...
هرگز
کسی
را
دوست
نداشته
باش
زیرا
دوست
داشتن
اسارت
است
و
اسارت
انسان
را
به
جنون
می
کشاند
هرگاه
کسی
را
دوست
داشتی
رهایش
کن
اگر
به
سراغت
نیامد
بدان
از
آغاز
هم
با
تو
نبود
؛دکتر علی
شریعتی